بوسه باران
یعنی میشه!؟ میشه که منم...! میشه که منم اون رخت سفیدا رو تنم کنم؟ واسه شب اول لحظه شماری میکنم! تاریکی، کندن و وصل شدن . . . . سلام خدا جون من اومدم فقط و فقط با یه دست کفن سفید! نشسته ام و های های گریه میکنم اشکهایم که تمام شد بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم صدایی شنیدم صدای قلبم را و بی اختیار به سجده افتادم به شکرانه قلبی که پیدا شد دست بردم که کشم تیر غمش را از دل تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به هم هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال غیر آسودگی و عشق که ننشست به هم لحظه ها میگذرد ثانیه ها،دقیقه ها، سنگین و سربی است بی تو ستاره های رنگی زمان میسوزد . . . و تو هنوز همان تصویر خیال انگیز و رویایی شب های تاریک منی تا ابد... پس سه چیز همیشه باقی خواهد ماند: ایمان، امید و محبت، اما از همه اینها بزرگتر، محبت است. باید همه چیز را برای چیزی که دلیل حقیقی زندگی ات میدانی، به خطر بیندازی. گوش کن، دور ترین مرغ جهان میخواند. شب سلیس است،و یکدست،و باز شمعدانی ها و صدا دارترین شاخه ی فصل، ماه را میشنوند. پلکان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسیم، گوش کن، جاده صدا میزند از دور قدم های تو را چشم تو زینت تاریکی نیست. پلک ها را بتکان،کفش به پا کن،و بیا و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند. پارسایی است در آنجا که تورا خواهد گفت، بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است. من اینجام کنار اینهمه زیبایی و تو تنهایی دلم برای تنهایی تو میسوزد وخود آشفته ام از این خوش گذرانی با من باش،با من بیا و بمان که من بدون تو به روزگار تلخ،سرد،اندوه وار فقط نگاه میکنم..... آهای مسافر که غریبانه از کنارم گذشتی جرعه ای از اشکهایم را با خود ببر میترسم عاقبت با لب تشنه تنها دو قدم دور تر از من عشق را به خاک کویر بسپارم ما هر دو زخم خورده ی یک تقدیریم نه یک اشتباه به جای اینکه عشق را برایمان خدایی معنا کنند جدایی معنا کردند

